روی صندلی نشستهام، دارم بهخدا فکر میکنم، احساسی فضای درونم را پر میکند. فضای سالن تاریکی که یک لحظه از روشنایی لبریز شود.. سبک میشوم..
.
.
شک میکنم.. آیا این حس از یک کنش معرفتی نشأت گرفته یا یک حس متأثر از فعل و انفعال دستگاه عصبی جسمم؟
رو بهرو را نگاه میکنم،رنگ روتختی آبیست و من میفهمم آبیست. چشمانم را میبندم، صفحه سیاه میشود..
از مادرم میپرسم ساعت چند است؟ او میگوید ۶:۱۵ و من میفهمم. این بار گوشهایم را میگیرم و دوباره میپرسم.. چیزی نمیشنوم..
به رویه صندلی دست میکشم و میفهمم مخملی ست، دستم را برمیدارم..
انگشت شصتم را میمکم، هیچ مزهای ندارد، یادم میافتد قبل از این دستهایم را شسته بودم. انگشتم را رها میکنم..
سرم را پایین میآورم و لباسم را عمیق بو میکشم. کمی بوی عرق میدهد، وقت شستنش است. سرم را بالا میگیرم و دیگر بو نمیکشم..
.
.
آیا اگر حواس پنجگانه را با هم نداشتم، باز هم میتوانستم نشسته روی صندلی بهخدا فکر کنم و احساسی بهتبع آن در من انگیزش شود؟
أبحث عنک فی جوانبی و لا أعثر علیک
و أنا واثق إنی آخر مرهٍ رأیتک، کنت فی مکان أقرب منی إلیّ
لا أدری! لعلی ضیعت نفسی..
ابتذال سهم کسانی ست از این نزهتگه، که فرصت حرکت را صرف ماندن میکنند.
حال حال حال دلم چو خال توست
هست
هست هست در آتشش وطن
وطن من هر کجاست که در خاکش ایمان دانه است...
تردید سر میزند
اندیشه ریشه میدود
ساقهی پاکی پا میگیرد
عصیان شاخه میزند
انصاف برگ میدهد
اعتقاد شکوفه میزند
احساس گل میدهد
و حقیقت را میشود از شاخههایش چید
و هستههای ایمانش را پس از مکیدن بر زمین تف کرد
من هرکجائیام...
هر کجا که آفتاب از مشرق طلوع کند
و فصل خزانش پس بهار رسد
بشکنه دست روزگار که چقدر غداره
بهجای قلمو خط میکشه با قداره!
آدم عاقل اگر پی حقیقت برود، قطعا به باطل نمی رسد.
نقص تنها خصلتیست که آدمی میتواند ادعا کند.. اگر آدم باشد. باقی عاریهست..
نقص بهمعنی نیاز تنها خصوصیتیست که منشأش آدم است و باقی وصلههاییند که بهآدمی میچسبند.
روزی اگر انسان از هر مایتعلقش شسته شود، او میماند و تنها خصلتش.. نیاز. و البته همین خصلتست که بهحرکتش وامیدارد.
اساسا "ماندن" روحخراشه، بههر صفتی و در هر مکانی، "آنچه هست"یم، هستیم.. باید رسید به"آنچه باید باشد"یم. برای آدمی که اسیر قفس زمان و مکان است، از "آنچه هست" تا "آنچه باید باشد" فاصلهست و ناگزیر از پیمودن..